گاهی زندگی بیرحمانه بر انسان سخت می گیرد و روزها تنها تازیانهایی هستند، ناگزیر به شمارششان. اما چه سود آنگاه که نمی دانیم به اقوبت کدامین گناه یا نفرین کدامین خدای گرفتارآمده ایم.
و انتظاری بی پایان برای ندایی یا حتی نگاهیی تا بشارتی باشد به رهایی به نجات.
آنگاه که تنها بارقه ای از امید است که انسان را به زندگی می پیوندد، آیا باید او را ستود؟ یا نکوهش کرد؟
برای انسان قرنهاست که تنها امید مانده است.
خوشا بهنگام خارداشت زندگی!...
کار واجب تر!
۱۶ سال قبل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر