کودکیم رو خوب یادم هست، اون وقتها شبا تاریکتر از الان بود و قفسه ها بلندتر بودن، بابانوئل هنوز وجود داشت، عروسکامونخیلی قویتر بودن و هیچ آرزویی بزرگتر از بزرگ شدن نبود....
آره، اون وقتها بچهایی بودیم با آرزوهای بزرگ و دستهایی کوچیک و چشمایی که همیشه می درخشیدن....
امروز که نگاه می کنم، آدمایی رو می بینم، با دستهای بزرگ و آرزوهای کوچیک!. و فقط وقتی چشماشون می درخشه که با لذت تحقیر شدن کسی رو تماشا می کنند.
کسی خبر داره اون بچه ها الان کجاند؟
چرا آدم بزرگا هر چی بزرگتر می شن قلبشون کوچیکتر می شه؟ و یه آلمه دیگه چرا؟ که هیچ کس جوابش رو به من نمی گه؟
کار واجب تر!
۱۶ سال قبل