به "اخترک B-612" خوش آمدید تو اخترک B-612 که به این کوچیکیه، همین قدر که چند قدمی صندلیت رو بکشی جلو می تونی هر قدر دلت خواست غروب خورشید رو تماشا کنی من یه روز 43 بار غروب کردن آفتاب رو تماشا کردم! خودت که میدونی وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب لذت می بره من غروب کردن خورشید رو خیلی دوست دارم بریم فرو رفتن آفتاب رو تماشا کنیم. کتاب شازده کوچولو اگر اولین بار است که از این بلاگ دیدار می کنید خواهشمندم اولین پست آن را که در آرشیو پایین صفحه به آن دسترسی دارید بخوانید.

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

نفرتم را بر یخ می‌نویسم

وداع گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .
مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد . که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است. مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد.
-------------------------
"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفتهء آنهاست
کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رؤیا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم،
شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی؛
هنگامی که دیگران می‌ایستند، من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند، گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کر، جامه‌ای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا، اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رؤیاهای "وان گوگ" وار ، شعر "بندیتی"(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا، اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم، نگویم که «عاشقتان هستم»، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذاشت، در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند؛ که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم، رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقلهء کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد، او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل، که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

کاشفان زمینی

زمین سیارۀ خواسته های بی پایان و امیال ناشناخته و تنوع طلبی های بی انتهاست.
در حد مرگ سرگرم شدن...
یه بابایی رو می شناختم که می خواست هزار سال زندگی کنِ، خوب هزار سال زندگی کرد ولی آخرش مرد.
کرورها کرور آدم دیدم که هیچ کدوم عاشق نبودن، عاشق کشف کردن بودن.
احتمالاً یکی از اونها یه روز شل را کشف کرد.
نه اینکه آدمها ریشه ندارند، باد اونها را این ور و اون ور می بره. مخصوصاً کاشفها رو...
شل هم غم گین شد و این شعر و نوشت.
من مدارک مستندی دارم که بگمونم شل هم از یه سیارۀ دیگه او مده بود.




SO GOOD TO SO BAD

it went from so good... to so bad... so soon So good , to so bad , so soon But nobody told me, so I never knew It goes from so good , to so bad , so soon

It went from sunshine... to shadows... to rain It went from passion... to pleasure... to pain From singing sweet love songs , to cryin' the blues So good... to so bad... so soon

it started with words like forever And went from always , to sometimes , to never From give me some lovin'... to give me some room So good... to so bad... so soon

It went from so good... to so bad... so soon So good , to so bad , so soon If nobody's told you , it's time that you know It goes from so good , to so bad , so soon

So good , to so bad , so soon.

Shel Silverstein

از خيلى خوب به خيلى بد
خيلى خوب- خيلى زود تبديل شد به خيلى بد
خيلى زود
هيچ كس جيزى به من نگفت و به همين دليل هیج وقت سر درنياوردم كه خيلى خوب خیلیر زود تبديل مى شود به خيلى بد.
آفتاب تبديل شد به سايه، به باران
شور و شوق تبديل شد به لذت به درد
ترنُم ترانه هاى دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سردادن سرودهاى غم انگيز
خيلى زود.
با تا ابد شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهى، به هيچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبديل شد به جايى هم در قلبت براى من در نظر بگير، خيلى زود.
خيلى خوب زودتر از آن كه فكر می كردم تبديل شد به خيلى بد، خيلى زود.
اگر هيچ كس به تو نگفته باشه، حالا ديگه بايد بدانی
كه خيلى خوب، خيلى زود تبديل مى شود به خيلى بد.
شاعر: شِل سیلورستاین

لیست بلاگهای مورد علاقه

Music: Frank Sinatra - Love's been good to me

آمار بازدیدکنندگان

تعداد بازديدكنندگان :
تعداد افراد آنلاين :
Free Counter and Web Stats Free counter and web stats

درباره من