چند سال پیش وقتی با عجله ایران رو ترک کردیم تا برای درمان به کشورهای اجنبی سفر کنیم، فکر می کردم ایران یه گربه است که رو لبۀ آسیا تو افتاب نشسته وداره چرت می زنه.
اونجا تو هواپیما منیتوری بود که موقیت دقیق ما رو در هر لحظه روی نقشه نشون می داد سافرا با هیجان منتظر بودن که کی هواپیما خاک ایران رو ترک می کنه و بلاخره این اتفاق افتاد و اعلام شد که تا چند لحظۀ دیگه هواپیما خاک ایران رو ترک می کنه.
مسافرا شاد شدن و جنب و جوش خاصی برپا شد، و من تازه متوجه شدم که بانوانی که همسفر ما بودن هنرپیشه های هالیود هستند،. تنها نکته ای که نفهمیدم این بود که این زنان و مردان خیکی شیک و محترم چرا با لباسهای مبدل سفر می کردن؟.
ولی من بی صبرانه منتظر رویداد مهمتری بودم لحظۀ شگفت انگیری که براش ثانیه شماری می کردم، و تنها به همین خاطر درخواست کرده بودم صندلی من در کنار پنجره باشه.
منیتور رو زیر نظر داشتم تا لحظۀ شگفت انگیز عبور هواپیما رو از روی مرز تماشا کنم.
وقتی هواپیمای ما دقیقاً از بالای مرز غبور می کرد به پایین نگاه کردم، ماه ها مبارزه دیگه رمقی برام نزاشته بود ولی با تمام نوانی که در چشمان خسته و ناتوانم مونده بود نگاه کردم.
همه چیز درست بود، تپه ها ورودخونه ای که نقشه نشون می داد سرجاشون بودن ولی خبری از اون خط سیاه و درازی که نقشه نشون می داد نبود. هیچ چیز نبود جز یه رود خونه، چند تا تپه و احتمالاً پرنده ها و ماهی ها و حیونایی که من اونا رو نمی دیدم.
در تمام طول سفر به این موضوع فکر می کردم.
نه شگفتی پزشکها در مورد کند شدن غیر منتبظرۀ پیشرفت بیماریم و غلط درومدن پیشبینیهاشون برام اهمیتی داشت، نه در تمام هفته هایی که بستری بودم دردی احساس کردم.
من قم بزرگتری داشتم، چقدر گمراهی؟
اونجا هیچ چیز نبود، ایرانی نبود... اونجا فقط دشت بود یه دشت.
من وطنی ندارم. زمین خانۀ من است از اینجا اخترک من چقدر دور بنظر میاد.
کار واجب تر!
۱۶ سال قبل
۱ نظر:
salam! saale no toon mobarak! nemidoonam chera neveshtin kolle zamin vatanetoone?! mage akhar az hame shaazde koochooloo deltange sayyare o gole khodesh nashod?! nemidoonam chetor mishe adam ehsaasi ke roo khaake vatanesh dare faramoosh kone...?! shayad javabam too post e avaletoon bashe ke gofte boodin bekhoonin, hatman mikhunamesh!
ارسال یک نظر