به "اخترک B-612" خوش آمدید تو اخترک B-612 که به این کوچیکیه، همین قدر که چند قدمی صندلیت رو بکشی جلو می تونی هر قدر دلت خواست غروب خورشید رو تماشا کنی من یه روز 43 بار غروب کردن آفتاب رو تماشا کردم! خودت که میدونی وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب لذت می بره من غروب کردن خورشید رو خیلی دوست دارم بریم فرو رفتن آفتاب رو تماشا کنیم. کتاب شازده کوچولو اگر اولین بار است که از این بلاگ دیدار می کنید خواهشمندم اولین پست آن را که در آرشیو پایین صفحه به آن دسترسی دارید بخوانید.

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

چرا؟!!

کودکیم رو خوب یادم هست، اون وقتها شبا تاریکتر از الان بود و قفسه ها بلندتر بودن، بابانوئل هنوز وجود داشت، عروسکامونخیلی قویتر بودن و هیچ آرزویی بزرگتر از بزرگ شدن نبود....
آره، اون وقتها بچهایی بودیم با آرزوهای بزرگ و دستهایی کوچیک و چشمایی که همیشه می درخشیدن....
امروز که نگاه می کنم، آدمایی رو می بینم، با دستهای بزرگ و آرزوهای کوچیک!. و فقط وقتی چشماشون می درخشه که با لذت تحقیر شدن کسی رو تماشا می کنند.
کسی خبر داره اون بچه ها الان کجاند؟
چرا آدم بزرگا هر چی بزرگتر می شن قلبشون کوچیکتر می شه؟ و یه آلمه دیگه چرا؟ که هیچ کس جوابش رو به من نمی گه؟

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

Is there any body out there!

گاهی زندگی بیرحمانه بر انسان سخت می گیرد و روزها تنها تازیانهایی هستند، ناگزیر به شمارششان. اما چه سود آنگاه که نمی دانیم به اقوبت کدامین گناه یا نفرین کدامین خدای گرفتارآمده ایم.
و انتظاری بی پایان برای ندایی یا حتی نگاهیی تا بشارتی باشد به رهایی به نجات.
آنگاه که تنها بارقه ای از امید است که انسان را به زندگی می پیوندد، آیا باید او را ستود؟ یا نکوهش کرد؟
برای انسان قرنهاست که تنها امید مانده است.
خوشا بهنگام خارداشت زندگی!...

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

از سیاره ای دیگر آمده ام!

مدتی پیش گفتم که من مدارک مستندی دارم که نشان می دهد که شل هم از سیارۀ دیگری آمده بود. این که دیگه گفتگو نداره اگه شل از سیارۀ دیگری نیومده بود که نمی تونست شعرهایی به این قشنگی بگه.
چون دوستان گفتن مدرکتُ رو کنُ، من هم یکیشو اینجا می آورم.
هرچند می دونم که تا وقتی که یه لباس مارک دار نپوشیده باشم و کلی عدد و رقم و کتابای کلفت رو نکنم مهال که باور کنند.
آدم بزرگا که از این چیزها سر در نمیارند، فقط بچه هان که موزوع به این واضحی رو می فهمن.
خوب می دونید! شل هم واسه همین فقط برای بچه ها شعر می گفت.

ازسياره ای ديگر آمده ام!
شايد تعجب بكنيد
وقتى که بدأنيد. با اين كه مدت زيادى است مرا مى شناسيد با آهنگهايم شما را فريب داده ام
با شعرهايم شما را دست أنداخته ام.
حالا ديگر مأموريت من تمام شده
براى اين كه جماعت آدمیزاد را ديده ام.
حالا ديگر اشكالى ندارد كه همه بدانند
من از سیارۀ ديگرى آمده ام!.
اسم واقعی من كيلپیج است
قدم83 سانتى متر است
وقتى كه تصور مى كنى با من دست دادى
در واقع در گوشم زدى.
من پسر زُرب هفتم هستم
از نژادى قدیمی و در شرف انقراض
مرا به اينجا فرستادند تا ببينم،
آيا سيارۀ شما براى زندگى كردن جاى امنى هست ي نه؟
صبح فردا
من با يک كيو- الكترا- بلو از اينجا مى روم
همچنان كه از ماه دور مى شوم
به سمت راست مى پيچم، ب! ترف سیارۀ مشترى
و به خدمت ریش سفيدها مى رسم
و آنها دربارۀ اين مكان يعنى زمين،
كه آيا مى تواند جايى مناسب برای زندگی مردم سیارۀ دیگری باشد،
از من سؤال مى كنند.
خواهم گفت كه شما تا چه حد
به جنگ و جدال علاقه داريد
و اين كه هیچ گاه نمی خواهيد
از اشتباه تان درس عبرت بگیرید
خواهم گفت كه با پيرها چطور رفتار مى كنيد
و به جوانان چه چيزها ياد مى دهيد
و گاوآهنتان را چگونه ذوب مى كنيم
تا از آن تفنگ بسازيد.
از اين كه با شما آشنا شدم، خوشحالم!
اما به زودی به هم زادهايم خواهم پیوست. و دير يا زود
سئاره شما را ترک خواهم كرد.
شايد بار ديگر همديگر را ملاقات كنيم
در زمانى ديگر و در جايى دیگر
براى اين كه هواى اينجا
براى مردمی كه از سیارۀ ديگر مى آيند، سازگار نيست.
من با كيو- الكترا- بلو مى روم
فردا صبح.
همچنان كه از ماه دور مى شوم
به سمت راست مى پیچم، به طرف سیارۀ مشترى
و به خدمت ریش سفیدها می رسم
وقتى كه از من دربارۀ اينجا سؤال كنند
خواهم گفت كه اينجا
برای مردمی که از سیارۀ دیگری می آیند جای مناسبی نیست.
شاعر: شل سیلورستاین

I'M FROM OUTER SPACE

I know this may surprise you For you've known me for so long But I've tricked you with my music, And I've fooled you with my song ; But my mission here is over, And I've watched the Human Race, And now the truth can be revealed , I'm from Outer Space.
fypw* my given name is Gilpage ,
And I'm really 2 foot 8,
And when you think you've shook my hand
You've really slapped my face.
And I'm the son of the seventh Zorb,
From a distant dying race ,
Sent to see if it was safe,
For us from Outer Space.
But I'm leaving in the mornin' On a QElectra-Blue, I'll hang a right at Jupiter On the far side of the Moon; And I'll stand before the Elders And they'll ask me of this place,
And if the Earth could be a home For folks from Outer Space.
J>C^V I'll tell 'em how you love to fight
And how you love to war,
And how you never seem to iearn
From mistakes you made before;
And I'll tell 'em how you treat the old
And what you teach the young,
And how you've melted down your plows
And turned them into guns.
So it's been real fine to know you,
But I'll soon be with my own,
And I guess we'll take our chances,
And leave your world alone;
And perhaps we'll even meet again,
In another time and place,
But this ain't a healthy atmosphere
For folks from Outer Space.
j& I'm leaving in the mornin'
On a QElectra-Blue,
And I'll hang a right at Jupiter
On the far side of the Moon;
And I'll stand before the Elders
And when they'll ask me of this place,
I'll tell 'em that there ain't no room
For folks from Outer Space.
Shel silverstein

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

تنها یک جمله!

نجابت انسان را موظف می کند.

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

نفرتم را بر یخ می‌نویسم

وداع گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .
مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد . که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است. مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد.
-------------------------
"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفتهء آنهاست
کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رؤیا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم،
شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی؛
هنگامی که دیگران می‌ایستند، من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند، گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کر، جامه‌ای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا، اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رؤیاهای "وان گوگ" وار ، شعر "بندیتی"(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا، اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم، نگویم که «عاشقتان هستم»، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذاشت، در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند؛ که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم، رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقلهء کوه زندگی کنند، بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد، او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل، که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

کاشفان زمینی

زمین سیارۀ خواسته های بی پایان و امیال ناشناخته و تنوع طلبی های بی انتهاست.
در حد مرگ سرگرم شدن...
یه بابایی رو می شناختم که می خواست هزار سال زندگی کنِ، خوب هزار سال زندگی کرد ولی آخرش مرد.
کرورها کرور آدم دیدم که هیچ کدوم عاشق نبودن، عاشق کشف کردن بودن.
احتمالاً یکی از اونها یه روز شل را کشف کرد.
نه اینکه آدمها ریشه ندارند، باد اونها را این ور و اون ور می بره. مخصوصاً کاشفها رو...
شل هم غم گین شد و این شعر و نوشت.
من مدارک مستندی دارم که بگمونم شل هم از یه سیارۀ دیگه او مده بود.




SO GOOD TO SO BAD

it went from so good... to so bad... so soon So good , to so bad , so soon But nobody told me, so I never knew It goes from so good , to so bad , so soon

It went from sunshine... to shadows... to rain It went from passion... to pleasure... to pain From singing sweet love songs , to cryin' the blues So good... to so bad... so soon

it started with words like forever And went from always , to sometimes , to never From give me some lovin'... to give me some room So good... to so bad... so soon

It went from so good... to so bad... so soon So good , to so bad , so soon If nobody's told you , it's time that you know It goes from so good , to so bad , so soon

So good , to so bad , so soon.

Shel Silverstein

از خيلى خوب به خيلى بد
خيلى خوب- خيلى زود تبديل شد به خيلى بد
خيلى زود
هيچ كس جيزى به من نگفت و به همين دليل هیج وقت سر درنياوردم كه خيلى خوب خیلیر زود تبديل مى شود به خيلى بد.
آفتاب تبديل شد به سايه، به باران
شور و شوق تبديل شد به لذت به درد
ترنُم ترانه هاى دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سردادن سرودهاى غم انگيز
خيلى زود.
با تا ابد شروع شد
و ابد تبديل شد به گاهى، به هيچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبديل شد به جايى هم در قلبت براى من در نظر بگير، خيلى زود.
خيلى خوب زودتر از آن كه فكر می كردم تبديل شد به خيلى بد، خيلى زود.
اگر هيچ كس به تو نگفته باشه، حالا ديگه بايد بدانی
كه خيلى خوب، خيلى زود تبديل مى شود به خيلى بد.
شاعر: شِل سیلورستاین

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

حویتهای خط خطی

چند سال پیش وقتی با عجله ایران رو ترک کردیم تا برای درمان به کشورهای اجنبی سفر کنیم، فکر می کردم ایران یه گربه است که رو لبۀ آسیا تو افتاب نشسته وداره چرت می زنه.
اونجا تو هواپیما منیتوری بود که موقیت دقیق ما رو در هر لحظه روی نقشه نشون می داد سافرا با هیجان منتظر بودن که کی هواپیما خاک ایران رو ترک می کنه و بلاخره این اتفاق افتاد و اعلام شد که تا چند لحظۀ دیگه هواپیما خاک ایران رو ترک می کنه.
مسافرا شاد شدن و جنب و جوش خاصی برپا شد، و من تازه متوجه شدم که بانوانی که همسفر ما بودن هنرپیشه های هالیود هستند،. تنها نکته ای که نفهمیدم این بود که این زنان و مردان خیکی شیک و محترم چرا با لباسهای مبدل سفر می کردن؟.
ولی من بی صبرانه منتظر رویداد مهمتری بودم لحظۀ شگفت انگیری که براش ثانیه شماری می کردم، و تنها به همین خاطر درخواست کرده بودم صندلی من در کنار پنجره باشه.
منیتور رو زیر نظر داشتم تا لحظۀ شگفت انگیز عبور هواپیما رو از روی مرز تماشا کنم.
وقتی هواپیمای ما دقیقاً از بالای مرز غبور می کرد به پایین نگاه کردم، ماه ها مبارزه دیگه رمقی برام نزاشته بود ولی با تمام نوانی که در چشمان خسته و ناتوانم مونده بود نگاه کردم.
همه چیز درست بود، تپه ها ورودخونه ای که نقشه نشون می داد سرجاشون بودن ولی خبری از اون خط سیاه و درازی که نقشه نشون می داد نبود. هیچ چیز نبود جز یه رود خونه، چند تا تپه و احتمالاً پرنده ها و ماهی ها و حیونایی که من اونا رو نمی دیدم.
در تمام طول سفر به این موضوع فکر می کردم.
نه شگفتی پزشکها در مورد کند شدن غیر منتبظرۀ پیشرفت بیماریم و غلط درومدن پیشبینیهاشون برام اهمیتی داشت، نه در تمام هفته هایی که بستری بودم دردی احساس کردم.
من قم بزرگتری داشتم، چقدر گمراهی؟
اونجا هیچ چیز نبود، ایرانی نبود... اونجا فقط دشت بود یه دشت.
من وطنی ندارم. زمین خانۀ من است از اینجا اخترک من چقدر دور بنظر میاد.

نبردهای اینترنتی - پیروزیهای اینترنتی

پست اخیر کمی دیر آماده شد چرا که من این چند روز در حال دست و پنجه نرم کردن با راهزنان اینترنتی یا همان Hacker ها بودم چراکه این دوستان نوکیسۀ حرامی قصد اخترک مرا کرده بودند، حالا چطور شده که این اخترک کوچک اینقدر برای ایشان مهم شدهاست من براستی نمی دانم.
در این چند روز بسختی تلاش کردم تا اخترکم، تنها چیزی که برایم باقی مانده است از چنگ این راهزنان دراوردم.
تازه بعد از همۀ این مشکلات تازه متوجه شدم که دولت مقتدر و فدرتمند ایران اسلامی با راهزنان اینترنتی همپیمان شده و سیت Blogspot را بسته است
حالا رابطۀ میان سیت Blogspot و انتخابات در ایران چیست؟ من که نمی دانم!
با هر توجیه ای این عمل نشانگر ضعف و مرتبۀ زبونی یک دولت است که حتی سیت های اینترنتی نیز می توانند بنیان سست و بی مایۀ آن فروریزند. برای چنین دواتی تنها می توان ازهار تاسف کرد.

۱۳۸۶ دی ۱۸, سه‌شنبه

راهنمای سفرهای کهکشانی ( II


اولین بار که پام به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی شد سخت هاج و واج مونده بودم، فکر کردم رو زمین انسان به هم نمی رسه. ترس ورم داشته بود که نکنه سیاره رو اشتباهی اومدم. قافل از اینکه زمین بسیار وسیعِ، تو کویر کسی زندگی نمی کنه.
سالها دوره افتادم تو کویرُ ول گشتم تا کویر رو از پاشنه درآرم.
تو این سالها به هیچ چیز برنخوردم بجز گلایی که پاره ای وقتا تو کویز سبز می شند، از اون گلهای سه گلبرگی، یک گل ناچیز!.
پ- سلام
گ- سلام
پ- آدما کُجان؟
گ- آدما؟ گمون کنم یه شیش هفتایی ازشون باشه، سالها پیش دیدمشون، منتها خدا می دونه کجا می شه پیداشون کرد. باد اینور و اونور می برتشون، ناینکه ریشه ندارند، این بی ریشهگیم هسابی اسباب دردسرشون شده.
پ- خداحافظ.
خدافظ.
تو اخترک خودم یه گل و دوتا آتشفشان روشن و یه آتشفشان خاموش دارم که جای چهار پایه ازش استفاده می کردم، و با آتشفشانای روشنم ناشتایم رو گرم می کردم، و گلم که اخترک رو عطراگین می کرد. اونا چقدر برای من با ارزش اند، اما سیارۀ زمین پر از چیزهای ناچیز و بی اهمیتِ. به خودم می گم، ستاره ها واسه این روشن اند که هرکی بتون یه روز مال خودش رو پیدا کنه.

لیست بلاگهای مورد علاقه

Music: Frank Sinatra - Love's been good to me

آمار بازدیدکنندگان

تعداد بازديدكنندگان :
تعداد افراد آنلاين :
Free Counter and Web Stats Free counter and web stats

درباره من